چند روز پیش حداد عادل به همراه تعدادی از "هم بازی هایش" برای بازدید از تمرینات تیم ملی به کمپ تیم های ملی آمده بود. صفار هرندی و تعدادی از نمایندگان مجلس نیز او را همراهی می کردند.
اوضاع حسابی شلوغ و در هم بود و کار نظم درستی نداشت. خبرنگاران حداد را احاطه کرده بودند و اجازه نمی دادند که او به ورزشکاران نزدیک شود.
قبل از سخنرانی رییس مجلس برای فوتبالیست ها , وی به سمت تماشاگران رفت که آنها را نیز به فیض برساند.در همین حال که حداد از مقابل تماشاگران رد می شد و دست تکان می داد خبرنگاران و عکاسان هم جلوی حداد,عقب عقب راه می رفتند و عکس و فیلم می گرفتند. از قضا بنده نیز مشغول همین کار بودم که پایم به شلنگی که روی زمین چمن افتاده بود گیر کرد و کفش از پایم به در آمد.
تا آمدم به خود بجنبم و کفش را با نوک انگشتان پا از زیر دست و پای حداد و هیات همراه و محافظان در آورم کار از کار گذشت و کفش در میان جمعیت گم شد.
یک باره در لابه لای جمعیتی که داشت از روی کفش بنده رژه میرفت دیدم شیر مردی خم شد و چیزی را از زیر دست و پا بیرون کشید، دو دستی و با احترام بلند کرد و به سمت من آورد و گفت خدمت شما.
چهره اش را تا وقتی که کفش را به من داد ندیدم اما سرش را که بلند کرد سرم سوت کشید.
فوتبال دوست با فرهنگ و مرشد مسلمان، وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، محمد حسین صفار هرندی بود. خودش بود. صفار از عقب تر دید که کفشم از پایم در آمده و برای همین مصمم شد کفش را به صاحبش برساند.
پیش از این کفش از پای خیلی از خبرنگاران و عکاسان در مقابل مقامات رسمی در آمده است و تکه هایی از کفش بعد از رژه هیات های بلند پایه در گوشه ای پیدا می شد اما تا حالا ندیده بودم وزیری برای یک کفش خبرنگار در میان جمعیت خم شود و کفش او را دو دستی تقدیمش کند.
این کار صفار هرندی برایم جالب بود و صمیمانه از او تشکر می کنم.

پدرم به همراه فيلمبردارش با قايقي از اروند گذشتند و ما از اين سو نظاره گر آنها بوديم.دقايقي از ورودشان به خاك عراق نگذشته بود كه دو دستگاه وانت به همراه نيروهاي لباس شخصي و مسلح به آنها نزديك شدند و به زور قنداق اسلحه آنها را سوار ماشين ها كردند و بردند.من از پشت دوربين برجك ديدباني مرز، به خوبي همه اين قضايا را مي ديدم و هيچ كس بهتر از من نديد كه چه اتفاقي افتاد.مانده بودم چه كنم، اولين كاري كه كردم اين بود كه به دوستان خبرنگار،اين واقعه را اطلاع دهم.رويترز،فرانس پرس،الجزيره،دبي،ال بي سي و اداره كل مطبوعات و رسانه هاي خارجي.بعد از ظهر آن روز بقيه دوستانمان از اروند كنار به آبادان برگشتند اما من و احسان(احسان مناجاتي دوستي كه هميشه در سختي هايي اين چنين در كنار من بوده است) تا نيمه شب در آن منطقه مانديم. هوا خيلي سرد بود.فاو در تاريكي مطلق بود و من با لباسي اسپرت تابستانی(هوای روز گرم بود) و كفش كتاني براي گرم كردن خودم كت پدرم كه پيش من گذاشته بود به همراه داشتم. تا آن موقع پیش دوستان غرورم اجازه نداده بود گريه كنم.اما آن شب در آن تاريكي كنار اروند نشستم و به اتفاقي كه افتاده بود و به جوابي كه باید براي خانواده ببرم فكر كردم و حسابي گريه كردم.آن شب با سرهنگ غلام علي(فرمانده خط مرزي) به چند جا سر زديم .به در خانه چند قاچاقچي كه با عراق مراوده داشتند رفتيم تا بلكه بتوانند خبري برايمان بياورند. نيمه شب از پادگان تيپ زرهي اهواز پشت يك كاميون حمل مواد غذايي نشستيم و در آن سردي هوا به آبادان برگشتيم. صبح به اهواز رفتيم و از آنجا با اصرار دوستان به تهران آمدم.در همين بين خانواده نيز از جريان با خبر شده بودند.اين كه در اين ايام چه بر من و خانواده گذشت بماند.در اين ايام هم هماهنگي كار
هاي دفتر هم پي گيري وضع پدرم هم رسيدگي به خانه و هزار كار ديگر بود كه بايد انجام مي دادم كه فكر مي كنم به خوبي از پس آن ها بر آمدم. چند روز بعد سرهنگ غلام علي به من زنگ زد كه پدرت آزاد شده!گفتم شوخي مي كنيد؟گفت مگه من با تو شوخي دارم پسر! اما بابات فعلا مهمون ماست.شايد فردا پس فردا بياد.پدرم در اهواز هم يكي دو روزي مهمان بچه هاي اطلاعات و سپاه و ارتش بود و دست آخر به همراه فيلمبردار(عبدالرضاعباسی) با يه پرواز و با لباس پاره و چند يادگاري از عراق، از اهواز به تهران آمد. امسال پدرم اگر چه با دست و پايي شكسته ناشي از تصادفي وحشتناك در كنار ما بود اما در كنار ما بود و عيد خوبي داشتيم و اين از همه چيز مهمتر و بهتر است. نكته:(اين داستان واقعي خيلي خيلي خلاصه شده كه شايد يك روز شرح كامل آن را در چند قسمت بنويسم).