دکتر جعفري رييس دانشکده خبر است و به راستي که چهره محبوبي در ميان دانشجويان آن است.اگر چه دوستان انتقاداتي را طي روز هاي اخير و حتي پيش از آن به ايشان داشته اند اما اين به آن معني نيست که از علاقه آنها به او کاسته شده باشد.
جعفري اين روزها ناراحت است.همانطور که قبل از او همه ما ناراحت بوديم و زبان به فقان گشوده بوديم. اگرچه او نيز میدانست اما هميشه ما را به تحمل و خويشتن داري توصيه مي کرد. اما حالا او نيز طاقتش طاق شده و زبان به شکايت گشوده.
انگار که آرامش به دانشکده و دانشجويانش نيامده. پارسال نيز همين ايام بود که بحث انحلال دانشکده مطرح بود. همه نگران بوديم همانطور که الان نگران هستيم. پس از رفتن خانم رفعتي از دانشکده بعيد مي دانم که بتوان رفتن جعفري را نيز تحمل کرد.
جعفري نامه اي به صفار هرندي نوشته است.در اين نامه گفته که اگر مشکلات موجود و نا مهري هايي که به دانشکده روا مي شود مرتفع نشود استعفا خواهد داد. اميدوارم که اين اتفاق نيافتد هر چند ما نيز بنا به سنتي که خود دکتر نهاده او را به خويشتن داري فرا مي خوانيم.دکتر تحمل کن و صبر، هر چند که مي دانيم کار سختي است.
متن نامه دکتر جعفری به شرح زير است:
بسمه تعالي
جناب آقاي صفار هرندي
وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي
سلام و آرزوي عافيت و بهروزي براي شما
اين يک نامه دوستانه است خارج از عرف اداري. اينطور بهتر مي توانم حرفم را بزنم... شما که ظاهرا کسر شانتان بود، بنده را با اين قيافه کفر و کافري ببينيد اما من به نداي قلب خودم رفتار مي کنم... به دل هم نمي گيرم.
زماني که بحث وزارت شما براي ارشاد مطرح بود، به دوستان مي گفتم خداکند اينطور بشود... من صفار را مي شناسم... او مدتي طولاني در جلساتي حاضر مي شد که من هم بودم... خصلت هايي که از او به ياد دارم خنده رويي بود و مهرباني، تلاوت خوشي داشت که آدم دلش مي خواست به جاي چند دقيقه چند ساعت طول بکشد، متين بود و دلسوز و در اعتقادات خودش زلال و پايدار و منش اش ساده و خواستني. اينها تصاوير دل من بود از شما. اينها را بارها به دوستان اطراف مي گفتم و دوست داشتم که هرگز به خود شما نگويم.
بعد هم شما وزير شديد... خوشحال شدم و گفتم که يکي از مناسب ترين وزراي آقاي احمدي نژاد مي شود صفار. يادم هست که نامه اي نوشتم خدمت شما و تبريکي ساده و صميمي گفتم و نوشتم که اميدوارم دانشکده را دريابيد.
نامه را که مسکوت گذاشتيد... وقت حضوري هم نداديد... وقتي هم که يکي دوبار در ايرنا ملاقات تان کردم... چهره تان سرشار از حذر بود... و بعد هم که خبرها يکي يکي مي رسيد: به دانشجوي من مي گفتيد فلاني را عوض اش مي کنم... به خادم مي گفتيد اين آقا چرا اينجوري شده... اگه خواستيد عوض اش کنيد فقط مشورتي بکنيد. از اطراف و اکناف هم که از بنده به شما انواع و اقسام گزارش مي رسيد ... از يک آدم متعصب ساده دل تندخو مثل آقاي عبدالله نصيري که هرچه گفته است را به خدا واگذار کردم تا بقيه و بقيه!
خب... من يک بچه روستايي هستم... وقتي ديدم که به دل شما ننشسته ام و چنگي به دلتان نمي زنم... ديگر شما را به حال خود گذاشتم و منتظر شدم تا حکم عزل بيايد و از دانشکده که آخرين نقطه دلخوشي ام به اين سرزمين هست به گوشه خانه بروم و همانطور که ديروز به يکي از دوستان مي گفتم شايد تقدير است که در خلوت خودم به نداشته ها و داشته هاي خود تمرکز کنم. هرگز از اين اتفاق نگران نبودم، الان هم نيستم. اگر سرمايه اي در وجود من هست که هست... اگر هم نيست که بهتر است ويترين رياست دانشکده را هم نداشته باشم.
به هرحال اين مدت به اين صورت گذشت. حالا عنايت داشته باشيد به روي ديگر سکه....
دانشکده خبر تابستان امسال قانوني شد و شوراي عالي اداري پس از کش و قوس هاي زياد دانشکده را تاييد کرد. تا آن زمان و تا همين الان هم دانشکده نه بودجه اي براي خودش دارد، نه مي تواند از شهريه هايش خرج کند، نه مي تواند لااقل چند دوره آزاد برگزار کند تا درآمدش را به زخمي بزند، نه ساختمان درست و حسابي دارد و نه هيچ امکاناتي. ايرنا هم سالهاست که درها را بر روي دانشکده بسته است و هرجا که لازم باشد با دانشکده قيافه گرفته شود، ما مطرح هستيم!! حالا تصور کنيد که اين آش رياست بنده در دانشکده چقدر روغن دارد و لطفا کمي در جلد من برويد تا لمس کنيد که براي اين آش شنيدن اين همه بدو بيراه و تهمت و تهديد و تمسخر چقدر مي ارزد. از زماني هم که دوست بسيار عزيز اما هميشه هيجاني و عصبي ما آقاي خادم آمده اند که ديگر نورعلي نور!
تا حرف مي زنيم مي گويند: تو نزد آقاي صفار آدم مسئله داري هستي و براي نگه داشتن تو من دارم سرزنش مي شوم! به مبارکي!! دانشکده که به گداخانه تبديل شده است، من مانده ام و مشکلات ششصد دانشجويي که هر ترم شهريه مي دهند ولي پولشان صرف هرجا که بشود، يک ريالش در دانشکده مصرف نمي شود.
برادر عزيز! من هرچه که هستم همينم که هست. خوب يا بد! خودم مي دانم و خداي خودم. اما با دهاتي ترين زبان به شما بگويم بدون اين که دانسته شود من در دانشکده که هستم، چه مي کنم، چه منش و اسلوبي دارم، همه چيز درباره من گفته شد. در يک جمله بگويم: روزي که حکم مسووليت من را مديريت قبلي ايرنا زد- البته نه به اين خاطر که بنده رنگ کسي يا گروهي بودم، بلکه به اين خاطر که کفگير به ته ديگ خورد و من طبيعي ترين اما نخواستني ترين گزينه بودم- از خدا خواستم که بتوانم يک پدر خوب براي ششصد دانشجوي اين دانشکده باشم... و فکر مي کنم که پروردگار رحمن اين موهبت را به من داد و اين در دانشکده عيان است... به دانشکده علاقمندم و همه پسرها و دخترهاي خودم را از صميم قلب دوست شان دارم... فکر مي کنم آنها هم محبتي نسبت به من دارند. خدا را شکر.
اما افکار و نگاهها و عقايد من هم هرچه که هست در وبلاگم www.sepidaar.blogsky.com منعکس است. خوشحال مي شوم سري بزنيد. آنجا تصويري از خانه دل من است. اگر رفتيد از اولش را مرور کنيد.
اما اکنون درخواستم اين است:
اول: دانشکده را به چوب سازمان نزنيد. جلسه هيئت امنا را بگذاريد تا دانشکده و دانشجويانش بتوانند از حقوق قانوني خود بهره مند شوند. اجازه ندهيد همه ما بيشتر از اين مديون دانشجويان شويم. چند ماه هست که درخواست تشکيل جلسه را براي معاون محترم مطبوعاتي خودتان فرستاده ايد و مسکوت مانده است... انصاف نيست.
دوم: اينجا يک دانشکده است. اگر ايرنا مي خواهد دانشکده داشته باشد بايد در خودش شخصيت و ظرفيت تعامل با يک دانشکده را هم ايجاد کند. دانشکده را با ارعاب و فشار و کتک زدن دانشجويانش نمي شود اداره کرد. ما هم ادعا نمي کنيم که اينجا بهشت است. بالاخره دانشجويان اين دانشکده هم بخشي از بدنه دانشجويي اين کشور هستند با خوبي ها و بدي هايي که اين بدنه دارد. اما به شما عرض کنم... بدانيد که دانشجويان اين دانشکده بسيار نجيب تر، با انديشه تر، معتقدتر از ميانگين بدنه دانشجويي کشور هستند. بيش از هفتاد درصد آنان هم اکنون در رسانه ها کار مي کنند. هيچ رسانه مهمي نيست که دانشجويي از ما در آن نباشد. چرا دختران و پسران دانشکده را اينهمه سرکوفت مي زنند؟ چرا به آنها همه جور نسبت ناروايي داده مي شود و اگر لازم باشد ضرب و شتم شان مي کنند!؟
سوم: اين دانشکده بايد در چارچوب ضوابط و اساسنامه اش اداره شود. ايرنا يا هرجاي ديگري نبايد دانشکده را محل تخليه هيجانات مديرانش بداند و هر رفتاري را با کادر علمي و اداري دانشکده و دانشجويانش داشته باشد. اين دانشکده وابسته به خبرگزاري است و تعريف اين وابستگي هم در اساسنامه مصوب مراجع آموزش عالي آمده است. تمامي ضوابط آموزش عالي هم از حيث آموزشي، گزينش دانشجو، تدريس و فارغ التحصيلي طبق اساسنامه بر دانشکده جاري و ساري است. دوستان ايرنا را نسبت به اين مسئله توجيه کنيد.
چهارم: اداره دانشکده به عنوان يک فضاي آموزش رسانه اي بايست از ثبات و آرامش برخوردار باشد. هر روز به بهانه اي براي ما تشنج درست مي کنند. لابد بنده هم مسوول و پاسخگو بايد باشم... دانشکده را دريابيد.
پنجم: براي خودم هم هيچ چيزي نمي خواهم. بدانيد که همان حقوقي را مي گيرم که زمان علافي در خبرگزاري با حکم مشاور دکتر ناصري مي گرفتم. هيچ مشغله، کار دوم يا درآمد ديگري هم ندارم. صبح اول وقت مي آيم دانشکده و آخرين نفري هستم که مي روم.
مي دانم که شما را با اين نامه طولاني اذيت کردم... عفو کنيد... اين يک تظلم بود از طرف يک کارمند اين دولت براي يک وزير. حرف آخرم اين هست: من به کار در اين دانشکده افتخار مي کنم اما به شرط اين که شما هم به من افتخار کنيد... اگر غير از اين هست که همان تهديد هميشگي آقاي خادم را عملي کنيد و بنده را کنار بگذاريد. اگر هم احتمالا بودن من را مثبت مي دانيد آنچه را که عرض کردم فراهم سازيد... تا پايان اين نيمسال صبر مي کنم.
دوست تان دارم... به عنوان حسين صفار هرندي که با صوت خوشي قرآن مي خواند و سلامت نفس داشت... وزارت مي گذرد.
از خداوند رحمن براي شما آرامش و عافيت و بهروزي آرزو دارم و پيشاپيش نوروز و سال نو را تبريک مي گويم.
سخني که با تو دارم، به نسيم صبح گفتم دگري نمي شناسم، تو ببر که آشنايي
با احترام و ارادت
محمد حسن جعفري سهاميه
رييس دانشکده خبر
میتوانيد اين خبر را در ايلنا نيز مشاهده کنيد



ت آنها برای فرود برسد.
ته خودش؛" عوض شده ام ، اما عوضی نشدم"
وز نیز حرفم همین است. 
تجمهوري گرد هم آورد.جلسه پنجشنبه شب اگر چه با سالگرد تولد سيدمحمد خاتمي، رييسجمهور پيشين مصادف شده بود اما به نظر ميآمد كه وي غايب بزرگ اين جلسه بود. هر چند كه ميزبانان اين نشست گفته بودند كه خاتمي براي حضور در ميهماني افطار قولي نداده است اما عدم حضور مهدي كروبي دبيركل حزب تازه تاسيس اعتماد ملي كه پيش از اين قول داده بود در اين نشست حاضر شود، عدم حضور خاتمي را نيز در هالهيي از ابهام فرو برد. علاوه بر غيبت دو روحاني بزرگ اصلاحطلبان، از سوي هاشمي رفسنجاني و طيف كارگزاران نيز كسي در اين جلسه حاضر نبود، هر چند كه حاضرين در جلسه كم نبودند اما نبودن چهرههاي سرشناسي كه از آنها نام برده شد، پرسشي بود كه هر كس از ديگري آن را سوال ميكرد و از حضور يا عدم حضور كروبي، خاتمي، معين و كارگزارانيها ميپرسيد.